امام را بیشتر بشناسیم
7188
به قلم دامنه. به نام خدا. بخش دوم. فقیهِ قائم. قسمت یازدهم. این بحث را صبح امروز در مدرسۀ فکرت
نوشتم: امام با ورود به ایران، مدتی در مدرسهی علوی و رفاه تهران مستقر
شد و انقلاب را رهبری کرد و در ۱۰ اسفند ۱۳۵۷ با شکوه و استقبال عظیم، به
قم بازگشت. زیرا امام میگفت: «من هر جا باشم، قمى هستم و به قم افتخار مى
کنم. دل من پیش قم است و قمى.»
امام ۱۱ ماه در قم، در منزل آیتالله شیخ محمد یزدی مستقر شد و سپس در ۲ بهمن ۱۳۵۸ به علت عارضهی قلبی در تهران بستری گردید.
پس
از درمان، ابتدا مدتی در محلهی «دربند» و آنگاه به تشخیص پزشکان در
«جماران» سُکنی گزید و نظام را از آن منزل _که متعلق به حجتالاسلام
سیدمهدی هاشمی علیا مشهور به «امامجمارانی» بود_ هدایت میکرد و دیدارهای
مردمی و سخنرانیها را در حسینیهی جماران _که در مجاورت جلویی بیت بود_
انجام میداد.
در
میانهی همین مدت، امام اقدامات اساسی انجام داد ازجمله: حُکمِ تشکیل مجلس
بررسی و تصویب قانون اساسی کشور، فرمانِ تأسیس کمیته امداد و افتتاح حساب
100 امام (بنیاد مسکن)، تشکیل جهاد سازندگی، و... .
قسمت دوازدهم
۲۹ دی ۱۳۵۸ امام وصیتنامهای جدید نوشت و در آن آیتاللهالعظمی منتظری و برادرش آیتالله پسندیده را «وصیّ» خودش قرار داد و نوشت:
«کسی حقِ مزاحمت با آنان را ندارد و این دو نفر (منتظری و پسندیده) وصی مطلق من هستند.»
قسمت سیزدهم
امام
در جایگاه رهبر مقتدر و متقی، در برابر جریان متحد ضد انقلاب که بر روی
انقلاب و نظام تیغ کشید، با قاطعیت ایستاد و خطرات آنان را _که در صدد
براندازی جمهوری اسلامی بودند و در خونریزی ابایی نداشتند و به هر شیوهی
خشن و خونباری چنگ میزدند_ دفع کرد.

و
نیز با آنکه مرحوم بازرگان را قبول داشت اما به علت سیاستِ «نرمش و گام
به گام» این جریان، آنان را برای استمرار انقلاب و بقای نظام مفید ندانست.
نیز
امام، به حضور روحانیت در رأس قدرت اجرایی مثل مقام ریاستجمهوری اعتقاد
نداشت. تا آنکه قضیهی آشوب بنیصدر و گروه تروریستی فرقهی رجوی رخ داد.
این
سازمان، که در پیِ تصفیه و تسویهی خونین و بیرحمانهی «درونسازمانی» از
آرمان اولیهاش جدا شده بود، با مشیِ کودکانه، عجولانه، غضبآلود و
سردرگُم، رویاروی نظام ایستاد. امام از این زمان، از آنان به «منافقین» یاد
کرد.
آنان
به دستور رجوی، شروع کردند به ترور مهرههای اصلی و فکور و انقلابی نظام و
انقلاب، به ایجاد وحشت و جنگ شهری در بدنهی مردم و نیز سرآخر اعلان رسمی
جنگ مسلحانه با نظام در ۳۰ خرداد سال شصت. که از آنجا به بعد و در پی جو
وحشت و ترور شهید بهشتی و رجایی و صدها انسان و پاسدار و بسیج و بقال و
کسبه و زن و کهنسال و...، امام خمینی حاضر شد آقای خامنهای در کسوت یک
روحانی کاندیدای ریاستجمهوری شود. و شد.
قسمت چهاردهم
سال
۱۳۶۵ بحران دیگری کشور را فراگرفت. قضیهی حجتالاسلام «سیدمهدی هاشمی» که
در آن زمان فرمانده سپاه قدس بود. جایگاهی که امروزه حاج قاسم سلیمانی در
آن قرار دارد. سپاه قدس در واقع یعنی «سپاهِ جهان اسلام» که در کنار سپاه
ایران، برای اسلام و ایران و مسلمانان مأموریت دارد. آن زمان که «سیدمهدی
هاشمی» بود، نام آن سپاه «واحد نهضتهای آزادیبخش» بود.
یک
جریان _که به جناح راست تعلق داشت_ مانند آقایان حُجج اسلام: ریشهری وزیر
وقت اطلاعات دولت میرحسین، روحالله حسینیان قاضی دادگاه انقلاب، علی
فلاحیان وزیر وقت دولت رفسنجانی و رازینی و نیکونام هر دو از قاضیهای
پروندههای خاص، و نیز عناصر خاص قدرت، با این جریان در افتاد و آنان را
دستگیر، بازداشت و زندانی کرد.
آیتالله
منتظری در برابر این قضیه با همهی توان ایستاد و حتی در انتقاد به این
حرکت امام، درنگی نکرد و تا جایی پیش رفت که میان شان حالت قهر حاکم شد. تا
اینکه «سیدمهدی هاشمی» و عوامل او محاکمه و اعدام شدند.
این بحران تا نوروز سال ۱۳۶۸ میان امام و منتظری _که به تصویب مجلس خبرگان قانوناً قائممقام رهبری بود_ کماکان ادامه داشت.
مرحوم
منتظری _که اساساً فردی رُک و بیباک در نقدها و برخورد با کژیها بود_ به
انتقادش از سیاستهای نظام ادامه داد تا اینکه امام، در نوروز ۱۳۶۸
آیتاللهالعظمی منتظری را شبانه عزل کرد و دستور داد عکس منتظری از تمام
ادارات و نهادها پایین کشیده شود. و به منتظری نیز گفت: در حوزه بمان...،
در سیاست دخالت نکن...، و به حوزه با درس و بحث، گرمی ببخش. امام، قبلاً،
آقای منتظری را «فقیه عالیقدر» لقب داده بود. بگذرم که من قبلاً نظرم را
درین قضیه در همین مدرسه، دادهام.
قسمت پانزدهم
مرداد
۱۳۶۷ در پی قبول قطعنامه ۵۹۸ از سوی امام در تیر همان سال و آتشبسِ جنگ
عراق با ایران، صدام و سازمان منافقین _که ارتش آزادیبخش ملی تأسیس کرده
بود و در خاک عراق پادگان اشرف زده بود و به تعبیر من اعضای آن در آن هنگام
«سرباز کوچولوهای صدام» شده بودند_ به ایران حملهی مجدد کردند تا شاید
تهران را اینبار فتح! کنند.
امام
فراخوان ملی زدند که همه به جبهه بیایند و این خطر را دفع کنند. (من آن
زمان خودم در جبهه بودم) فرقهی رجوی با تانک و نفربر و سلاح سبک و سنگین
اهدایی صدام از مرز کرمانشاه تا گردنهی چهارزبَر حسنآباد اسلامآباد غرب
رسید. و در طول مسیر هر کس را سر راه میدید دستور یافته بود قتلعام کند.
همه را میکشت؛ چوپان، زن، کودک، کشاورز، پیرمرد، سرباز، پاسدار، ارتش و هر
کسی را که در جلویش میدید، نیست و نابود میکرد. بیرحمانه کشت، بیش از
چهارهزار نفر را در این هجوم که نامش را عملیات «فروغ جاویدان» نهاد، به
شهادت رساند.
تا
اینکه بهصورت اتفاقی، یک لشکر از سپاه بدر عراق که با صدام میجنگید از
سمت کردستان ایران به سمت جنوب میرفت، با این فرقه مواجه شد. و پس از آن
بود که عملیات «مرصاد» طراحی و دمار از روزگار این فرقهی وطنفروش و دچار
غرورِ قدرت در آورد.
همان
سال، اعضا و هواداران این فرقه در زندانهای ایران شورش کردند. امام دستور
داد بروید آنان را دوباره محاکمه کنید. بدین مضمون: اگر توبه کردند که
هیچ، ولی اگر سرِ موضعاند، با آنان با رأی «دو قاضی» برخورد کنید. که بر
سرِ این حرکت که با حکم شرعی امام عملی شد، اختلاف دیدگاه برخاست. ازجمله
آقای منتظری که به این قضیه انتقاد کرد. در مورد محاکمهی مجدد اینان، آمار
متفاوتی در فضای مجازی وجود دارد.
قسمت شانزدهم
امام
با بستنِ پروندهی رهبرشدنِ مرحوم منتظری، سعی کرد به یاران نزدیکش
بهطریقی برسانَد که آقای خامنهای شایستهی این مقام است. بارها با ادبیات
خاص، خصوصیتهای ایشان را برمیشمرد. و به گواه برخی چهرهها _ازجمله
رفسنجانی_ این میل در امام وجود داشت که آقای خامنهای «رهبر» شوند.
ازاینرو
امام ابتدا دستور داد متن وصیتنامهاش را _که در آستان قدس رضوی در امانت
بود_ برگردانند، تا بخشی از وصیت را اصلاح کند. و کرد.
در
۱۴ خرداد ۱۳۶۸ _که امام رحلت کرد_ در نشست ویژهی انتخاب جایگزینِ امام،
اعضای مجلس خبرگان رهبری از میان همهی مباحث حقوقی، قانونی و شرعی،
نهایتاً همان گواهیِ امام که آقای خامنهای شایستهی رهبری است، را در
دستور قرار داد و با رأی بالا، رأی آورد.
از
آن روز به بعد، آقای خامنهای با لقبِ آیتالله سیدعلی خامنهای رهبر
انقلاب شد که علاوه بر کمی زاویهی دید مختلف با امام، یکی از برجستهترین
مبارزان و یاران امام بود.
بعد
از رحلت امام، در بیانهای رسمی نظام، عنوانِ «مقام معظم رهبری» به جای
لفظ «امام» بهکار میرود که طبق شرع و قانون «ولی فقیه» میشود و نظام نیز
بر مبنای «ولایت مطلقه فقیه» اداره میگردد. پایان.
با
نوشتن شانزده قسمت «فقیهِ قائم»، وقت همکلاسیهایم در مدرسۀ فکرت را زیاد
گرفتم. از اینرو از همگان بشدّت پوزش میطلبم. هدفم این بود آنچه
میاندیشم و در ذهن دارم، عینیت دهم. درودِ بیعدد به فکوران. تمام. (قسمت اول اینجا)

مدرسۀ فکرت
14 خرداد 1398
ابراهیم طالبی دارابی (دامنه)