X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

مطالب فروردین 1393 دامنه

2 فروردین 1393

روز زن مبارکه

به نام خدا. روز زن مبارک باشد بر همه ی شما زنان دارابکلا و دختران گرامی، که زن، ضد زنگ و ضد زنگار زندگی ست. پس تو ای پسر دارابکلا، بشتاب زن بگیری که زنگ نزنی. تا هی هم، به این و آن زنگ نزنی! و بی جهت ونگ و واژنگ هم نکنی. تو ای دختر دارابکلا، سعی و صفا بجایی آر، تا شوی بگیری و یا با شوی شَوی. چون عزت و فخر بله گفتن، پیش توست. تا تو،  آن  بله ی تاریخی و جاویدان را نگی، کی می تونه، چشم غرّه کنه به تو ؟ ها؟! 154 .

یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ ، ٦:٤۱ ‎ق.ظ

فامیلی های سیاسی

35دکتر حسام الدین آشنا = داماد آیت الله قربانعلی درّی نجف آبادی. دری وزیر اطلاعات دولت سیدمحمد خاتمی بود که در در دوره ی وزارت او، بحران معروف " قتل های زنجیره ای " شکل گرفت. دری مسولیت های گوناگونی در جمهوری اسلامی داشت و هم اینک امام جمعه اراک در استان مرکزی ست. اما دکتر آشنا عضو هیات علمی دانشگاه امام صادق (ع) است. طراح نمادکلید دکتر حسن روحانی در کازار انتخاباتی بود. او دارای فعالیت های اطلاعاتی و امنیتی ست و در دوره ای  نیز مدیر کل اطلاعات استان قم بود.


36- مجتبی ثمره  هاشمی که در کنار دکتر غلامحسین الهام دو بازوی چپ و راست احمدی نژاد در کنار اسفندیار رحیم مشائی ( که نام مستعار اطلاعاتی مرتضی محُبّ الاولیاء را در دوره ی حضورش در اطلاعات شهرستان نقده به خود دارد ) = خواهر زاده ی شهید دکتر محمد جواد باهنر ( نخست وزیر دولت رجایی ) و مهندس محمدرضا باهنر ( نایب رئیس مجلس شورای اسلامی )

37حجت الاسلام سید مصطفی خامنه ای ( متولد 1344 )  اولین فرزند حضرت آقاست. ( لازم است همین جا بگویم زندگی سیاسی مبارزاتی حضرت آقا به همراه نسَب ها را در یک پست مستقل در دامنه خواهم آورد ) = داماد مرحوم  آیت الله خوشبخت که سال گذشته درگذشت. سید مصطفی خامنه ای به امور حوزوی اهتمام دارد و در سیاست ورودی ندارد و یا کمتر به آن، به صورت عیان، رغبت دارد. آیه الله خوشبخت که درس گفتارهای اخلاقی و عرفانی اش معروف بود، از دوستان نزدیک آیت الله مصباح یزدی بود و جریان سیاسی جبهه پایداری به محوریت روح الله حسینیان منتزع از جریان احمدی نژاد به این دو آیت الله به دیده ی رهبر معنوی گروه شان نگاه می کردند. حتی برخی از جریان های چپ و گروه های خارج کشور، آیت الله خوشبخت را متهم می ساختند که فتوای قتل در قتل های زنجیره ای را او صادر کرده است. نسبتی که هرگز نصیب آن مرحوم نشد. در ایران، همیشه سرعت شایعه از سرعت خبر، باشتاب تر بوده است.

38- غلامعلی حدّاد عادل چهره علمی و اجتماعی و دینی سالهای فراوان انقلاب و مهم  ترین نویسنده کتاب های درسی و تعلیمات اجتماعی مدارس کشور و بعدا از رجال های سیاسی مشهور کشور = پدر خانم حجت الاسلام سید مجتبی خامنه ای فرزند سوم حضرت آقا. دو فرزند پسر دیگر یعنی مرتضی و مسعود ( نام دوم هم دارد که بعدا می گم) را در قسمت دیگر خواهم گفت. فقط اشاره کنم هر چهار فرزند پسر حضرت آقا روحانی و معممّ هستند. و دو فرزند اُناث را در قسمت بعدی خواهم گفت ). سید مجتبی خامنه ای نسبت به سایر اخوانش در مسائل و امور دفتر حضرت آقا نقش فعالانه تری ایفا می کند.

39مرحوم آیت الله میرزا علی مشکینی  = پدر خانم حجت الاسلام والمسلمین محمد محمدی ری شهری وزیر اطلاعات دولت میرحسین موسوی. 151 .

چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ ، ۸:٢٥ ‎ب.ظ

 پست 149 : به نام خدا. دوست عزیز و برادر خوب و نیکم قربانعلی طالبی صاحب وبلاگ خوبداراب بوی دیروز 24 فروردین این طرح را به من و دامنه و دامنه خوانان عیدی نوروزی داد. و کامنت من در وبلاگش و جوابش نیز، در زیر طرح او در وبلاگش مندرج شده است. علی آقا خیلی متشکرم.

تو و توان قلم و فکرت را تحسین می کنم؛ ای جوان پویا و جویا و دیندار ترقی خواه.


 هدیه ی طراحی شده ی قربانعلی طالبی دارابی به دامنه

دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ ، ٧:٠۳ ‎ب.ظ

لیف روح سی و سوم

 روح چون دمیده ی خدا در بطن آدمی ست، همواره ما را از قبیحیات به نحوی باز می دارد. و در بدی ها با ما همکاری نمی کند، اما ما بر اساس پیروی از شهوت نفس و هوای جسم، تن به ناروایی می دهیم. در واقع به روح خود زور می گوییم. عامدا" یا غافلا".


بقیه ادامه

  


من مثالی از خود می زنم. نمی دانم دوره ی طاغوت بوده یا در دوره ی یاقوت، که ما دوستان برای کسب درآمد و پول توجیبی ( یا برای امرار معاش شَبابی و یا برای 6 سانس پی در پی فیلم دیدن سینما سپهر ساری ) به کوره های آجر پزی گسیل می شدیم. آن سال صَعب، در تموز سخت، سیدرسول و جعفر رجبی و یوسف و سید علی اصغر و من به میانگاله ی نکا رفتیم؛ تا آجری یا خشت خامی بر طاق کامیونی بار زنیم و یا بر کف زمینی پهنش کنیم، تا در شفق آفتاب، پول و پَلی از آجرپز بر جیب زنیم و جُبن فقر خویش را، از خود دور افکنیم. من که نه تن به کار سخت می دادم! و نه کار سخت با تن من آشتی می داشت، همان ابتدای کار با آجر و خشت خام و گِل و گلگیر، دلگیر گردیدم و از کار سر باز زدم و به خیمه گاه دَم گیری که در طِلق برادران  کاری و مومن افغانی بود، رفتم و راحت لمیدم. به سخت به سُخره گرفته شدم. اما خود را صَخره ی سخت ساختم که به کار آجر و خشت، هرگز ارتجاع نکنم. چرا که، روح من، به من، فرمانی خفی و مرموز می داد : زیر ثقل آن کار دقّ، نروم. برم، زلق می شم. و من به آسانی هم زیرش نرفتم. زیرا زبَر می جُستم. حرف روح را به نیکی گوش کردم و آزارش ندادم.

آن برادر افغانی به خیمه ی دَم گیری آمد و حالم جُست. دید خیلی گرفته ام. گفت پس حالا که تن به کار نمی دهی، این کتاب را بخوان. من هم عاشق کتاب و کتاب خوانی بودم. ( گاه جلد کتاب را تا مدتی فقط می نگرم و می لمسم ) به همراه روحم به شادمانی رسیدم. کتابی با عنوان " کرستف شاه ..." محتملا نوشته ی امه سه زر. ( تردید دارم  یا زولا ). شروع نمودم به شیوه درازکش، بر پهلو و دَمرو و چومپاتمه، بر خواندن آن کتاب، که رُمانی بود نمایشنامه گون. تا رفقا غروب به پول برسند، من این کتاب شیرین را گویی به سن و صحن بردم و تمامش نمودم. نمی دانم من در آینه می دیدم و آنها ( یعنی رفقام ) در خشت خام؟  که با آجر به سر کردند؟ یا بعکس، آنها در آینه می دیدند و من در خشت خام؟ البته من از لای کتابم و آنها از جوف پول و پلَم! آفرین به آن برادر افغانی که روح مرا خوب نازش داد. حتی کتابش را به من هدیه داد. ( هنوز هم آن را به یادگار دارم ). آفرین به رفقام که عین روح خود به آجر و خشت خام چسبیدند. و آفرین بر من که روح را نفرین نفرمودم که حضرت آفرینش چه نعمتی بر من و ما آفریده. آری به حرف روح گوش باشیم و آنچه او نهی مان می داره، بازمانیم. این لیف روح تقدیم به رفق کنندگان با روح. پوزش خواهم از بسط برای رهایی از قبض. 148 .

دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ ، ٦:۱٦ ‎ق.ظ

تاریخ سیاسی دارابکلا (6) 

به نام خدا. درست یک ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه و هفت آن، از قیام مسلحانه ی 30 خرداد سال 1360 سازمان مسلّح و تروریستی مسعود رجوی علیه ی ملت ایران، در خیابان های تهران و برخی از جوف و جوارهای جنگل و دشت و دمَن و خَرمن مردم شهرستان های ایران، یک انفجار مَهیب هم در هفتم تیر ماه همان سال در محله ی تاریخی سرچشمه ی تهران، در دفتر حزب جمهوری اسلامی رخ داد و  یک تن را که " یک ملت " بود و  72  دو یار حزبی یا مجلسی یا خطی اش را به بارگاه شهادت رساند. آری آیت الله ی دنیا دیده و سیاست و دین شناسانده ی بزرگ جهان اسلام و ایران یعنی آیت الله دکتر سید محمد حسین حسینی بهشتی با بمب مترقّیانه ی سازمان متوحّشانه ی منافقین به شهادت رسید. در کنارش نیز شهید محمد منتظری نیز حیّ و حاضر بود که با او به بهشت رسید. محمد منتظری  یی که، اسرائیل هم از او به عنوان یک ابونضّال  ثانی می هراسید.

من ساعت 2 بعد ظهر آن روز، یعنی هفت تیر 1360 در دارابکلا و سر مغازه ی آقا جلیل محسنی که آن وقت ها در کنار منزل حاج اصغر دباغیان و در یکی از اتاق های کناری منزل مرحوم حاج اکبر طالبی، ( پدر دوست قدیمی و انقلابی مان جناب آقا حسن طالبی ) فروشگاه میوه و آت و آشغال های دیگه! داشت، ایستاده بودم. و جلیل معمولا آن ایام خاص و بحرانی، اخبار ساعت 14 رادیو را با صدای بلند برای حاضرین و عابرین پخش می نمود. من تا با گوش تیزم ( که حتی صدای حرکت سوسک در جوف فروش و ظروف را می شنوم )، شنیدم : که بهشتی و ده ها سیاستمدار مهم حکومتی به شهادت رسیدند؛ به سرعت غیر قابل وصفی، خودم را به منزل پدر رساندم. خبر داغی که حتی امام خمینی آن را زودتر از همه نیمه شب از بی بی سی شنید. آن وقت ها شیخ وحدت در ساری و دانش سرا و دانشگاه و... تدریس داشت. ( که در سلسله مباحث سرگذشتش به آنجاها هم می رسیم در آتی ) و آن روز نمی دانم جمعه بود یا یک روز تعطیل؟  او هم در محل بود. رفتم که او را با خبر سازم و به اصطلاح خبری دست اول، تحویل نموده باشم. دیدم  او مثل بّرج زهر مُر ( نمی دانم این اصطلاح بد است یا مناسب ) به خودش می پیچد و اشک می ریزد برای شهید مظلوم آیت الله بهشتی.

طاقت نیاورد و دقایقی بعد لباسش را پوشید و راهی ساری شد که ببیند چی شد و چه ها می شود؟ من هم به دنبالش آمدم تا تکیه پیش. درست روبروی کارگاه جوشکاری جناب مرحوم  محمد دارابکلایی که آن ایام، از حامیان و شاید هم از اعضای رسمی سازمان کمونیستی  "چریک های فدایی خلق شاخه ی اکثریت " بود، ( دلیل لفظ  شاید هم به این خاطر است که، آن سازمان مخفی به راحتی ماست و کشک، کسی را عضوش نمی کرد بلکه عمَله بی مواجیبش اش می ساخت و می پاخت! ) آری کنار جوشکاری او یعنی محمد دارابکلایی، یکی از طرفداران افراطی و مغرور سازمان تروریستی منافقین  یعنی جناب ".... .... ...! " که به نظر می رسد هنوز هم داغ ننگ و انگ و منگ و سنگ و چنگ و جنگ مسعود رجوی را مفتخرانه! بر پیشانی اش می زند، با لباسی سفید پوشیده و سرمست از مثلا هلاکت بهشتی، جلوی شیخ وحدت عَربده ای خنده وار کشید و ناسزایی گفت و خنده و ریشخند نمود  و متلک پَراند و حوار کشید.

شیخ وحدت با تمامی قوت صوتی بر سرش چنان دادی کشید. او خفقان گرفت. او یعنی آن حامی سرسپرده ی مسعود رجوی خائن و قاتل و جنایتکار جنگی، آن روز بدجوری رقص و آواز می کرد و شاید بارها رفت منزل و آمد تکیه پیش. که چی؟ که  به رخ ها بکشاند مثلا عملیات بزرگ و فتح آفرین ! منافقین را. شیخ وحدت با ساکت کردن عربده های او رفت و رفت و رفت... زمان به تشییع جنازه ی تاریخی آن شهید مظلوم رسید. که به تنهایی یک ملت بود و خار چشم دشمنان بود. من افتخارم این است در مسجد جامع ساری در سال 1359 بعد سخنرانی شهید بهشتی از لای جمعیت به پای منبرش رفتم و مثل بقیه مردم دستم را در دست پاکش نهادم.

منافقین چه کسان بزرگی را از میان ما به شهادت بردند که الآنه به وجود آزادیخواهانه و مردم گرایانه و اندیشمندانه ی شان سخت نیاز داریم. ما را دچار "  کمیابی " کردند. بدجوری هم. در دارابکلا غلغله یا قلقله ای افتاد. و عصرها و شب ها در جنب تکیه پیش، بحث های داغ و نزدیک به زد و خوردی پا می گرفت. چندین تن از خوبان مذهبی و متدین با حسّ بلند انقلابی عهد کردند خود را به تهران برسانند و در تشییع جنازه تاریخی شهید بهشتی شرکت کنند. این خبر در میان ماها پیچید و همه داشتیم خود را مهیا می کردیم که یه جوری در تهران باشیم و با شهید بهشتی و محمد منتظری فرزند انقلابی شکنجه دیده ی پدری انقلابی و زندان دیده و شکنجه های سخت تر از سنگ چشیده، یعنی مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری رفیق همیشگی شهید مظلوم بهشتی و شهید اندیشه مطهری، وداع نماییم. که ناگهان دیدیم همان سحر، چهار تن از رفقای من، مرا و خیلی ها را غال و قال و زار و نزار گذاشتد و بی من و ما، با اشک و ناله و آه رفتند تهران. و در تشییع جنازه ی جانانه ی آن شهید بزرگ عرصه ی اندیشه و انقلاب و مدیرت و نهادسازی و سازمان دهی و حزب آفرینی و کشور داری؛ جانانه و انقلابی گونه شرکت کردند و با افتخار برگشتند دارابکلا : آن چهار انقلابی بزرگ و دوستدار وفادار انقلاب این چهار تن بودند:  که روحی برای تن من هستند همه. البته که یکی شان، خیلی خیلی از همه بیشتر، با هم روحی واحدیم در تنی ثانی : آن چهار یار انقلابی اینانند : آسید علی اصغر شفیعی دارابی. آقا موسی بایویه دارابی. آقا علیرضا آهنگر دارابی. آقا حسن آهنگر دارابی. (فرزند مرحوم حاج مرتضی )147 .

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ ، ٥:۳۳ ‎ق.ظ

فرهنگ لغات دارابکلا (10)

به نام خدا .جوگ مله : و میان شورش : اول جوگ مله : از باریکه ی پل یورمله تا گودی گاه آهنگر مله و میانبُر هر دو  لبه ی رودخانه، یعنی غسّال خانه، خط قوسی ست به نام " جوگ مله " یا همان " دَره پِه ". که نسلی رانده یا مانده و شاید هم درمانده از ایل و تیره ی کاست ششم  یعنی طبقه ی  " نجس" از سلسله طبقات ششگانه ی هندوستان با مهاجرت به محل مان در آن نوار لب رودخانه ی دارابکلا، به حرفه ی منحصرشان یعنی خراطی و ساخت ابزار یراق زارعت و حراست و شکار مشغول شدند تا اینکه سیل ویرانگر سال 1381 آنان را مجبور به گسیل از دارابکلا نمود. این طائفه و تبار زنجیره ای یا جوگی ها هستند یا کولی ها. جوگی ها ریشه در یوگی دارند و یوگی یکی از فرقه های هندو در هندوستان است. درویشی و مرتاضی هم از اشتغالات ثانوی شان است. و کولی ها نیز تباری از باقی ماندگان هندی های رامش گرند که در عهد بهرام گور، به ایران آمده یا رانده شدند. مردمی نا یکجا نشین و گردش کننده اند بیابان خواب و صحرا خفت اند. لولی و لوری هم به آنها می گویند. گستره ی زیست جوگی ها و کولی ها در سراسر ایران است. به طالبین دانش و دانایی توصیه می کنم که کتاب جامعه شناسی کولی ها در ایران را حتما بخوانند. خیلی جذاب و جالب و پرنیازه. من دو بار این کتاب شیرین و مصور و مستند و عالمانه را مطالعه و فیش برداری نمودم. افرادی سخت کوش هستند اما با نافرهنگی خاص، مدنی ناپذیری را در خود الینه کردند و آن کارشان را نیز عیب و کسر و ناروانمی دانند. دیگه نپرس چیچی ست آن. چیطی ست آن؟ حالا برم روی همین باریکه ی به تاریخ پیوسته ی دارابکلا. تو نبودی هی ببینی. ؛ آی این نوار و باریکه و تاریکه!  برای برخی به عرض و طول شوروی قبلی و جنوب و شمال کانادای فعلی، وسیع و عمیق و رباینده بود. حالا نمونه و مصداق می دم تا حسابی " دَم بِره " شوید.

کسی بوده همین عرض و طول جوگ مله را روزی 88 بار متر و ورانداز و دورخیز می کرد و گاه به فنون رزم شبانه و رمز روزانه بیتوته هم می نمود که بهتر " تبَر " و " هوکا " و  " بلوو " و " واش ورین " ش را به قول محلی ها تیز و سیخ! و راست کند. کسی دیگر را می شناسم حتی می رفت توی خمیه ی جوگی برای زود تیز کردن ابزار کار بنیانی اش، آویزان و آوارش می شد و دَمی را خودش خوب هم می زد تا آی دل به صحرا و بلوو و بیل ش بزند تا زنبیلش را پُر کند.

کسی هم بوده لامصّب همه همّ و غمّ او رِفق با اینا بود. گویی حُب و حبیب و حاجتی جز جوگی در کلّه اش نبوده. زیاد نمانده بود که از اینا زن هم بگیرد و جفتی کولی وار برگیرد تا هی کول کول کند و به هفت کول روَد همه ی افرا دار های جنگل بکر را هی بزند بر قاطرش بار کند و بیارد قیلون چلَک و تکّکنه و نون ساز سازد و هی غلت و غلط کند تا چلپک نون بپزَد. او البته قاطری هم بلد بود که قاطرچی می شد و دمتو دمتو می رفت. کاش دوربین دیجیتالی می بود تا عکسی از او و چند تا دیگه که خیلی حرفه ای بودند به یادگار می گذاشت.

کسی دیگر هم بوده که اینجا را لاله زار تهران می پنداشته و آش و عاش را با آنها سر می کشید و بر سر و سرّ هم می نهاد. که مثلا ماها بگیم عجب بی فیس و تکبر و افاده است. آخیه! چنده بی ریا هسه. و هر کاجه شونه سیر و پیاز و آتش و پنبه زنده به حلقش. و نفرت هم ندانّه. اره باور هاکاردمی. میان شورش:

اما میان شورش دارابکلا کجاست؟. آری؛ شورش همش کف خیابان هاست.اما دارابکلا. شورش در دارابکلا در جدال با جبر جغرافیاست نه زور دنیا. با شورش آب و خاک و تپّه مواجه است نه با شورشیانی آرمانخواه. یاد کتاب مازیار بهروز افتادم. کتابی با عنوان " شورشیان آرمانخواه " در بررسی علل شکست سازمان چریکهایی فدایی خلق ایران. کتابش خواندنی ست. خواندمش دهه ی قبل. بخوانیدش. حالا بگم میان شورش کجاست؟ پل یورمله را طی کنید. می رسید به سه راهی سحر خیز. که از لنگر کیاسر به دارابکلا خیز برداشتند. سمت کالا کوپنی مرحوم آسید باقر سجادی و قنات پشون نرید، به سمت راست تان بپیچید و از تنگ خونه ی شیرمحمد عبور کنید و مستقیم از باغ نیل4 سیروس بگذرید. البته با چهار پنج تا انارکال و آغوزکال و نارنگی دزدی از باغ سیروس شون یا هر کی، راه تان را به ستیغ کوه ادامه دهید از همین جا تا بالا بالاها ( بالا بالای سیاست را نمی گم، اون جیزه! لی لم را می گم )

آری اینجا میان شورش است. یعنی دو نسَق زمین های اطراف جوی آب وحشی و حیران که شورش گر است. از این لحاظ به آن می گن میان شورش. نرید هیچ وقت میانِ " شورش ". فقط برید " میان شورش ". اولی که کف خیابانی ست داغ بر ساق تان است. اما دومی که تپه ماهور دارابکلاست ساقه بر ساق تان است. این شورش خدایی ست و گشایشی. آن شورش؛ مردمی ست و گروهی و حزبی ست. و گره ای نیز. زیاد نگم. شاید بگید داره شورش ( یعنی نمکش ) را در می آره، با چرند و پرندش. 145 .

چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ ، ٧:٤٠ ‎ب.ظ

لیف روح سی و دوم

چه بگویم ای یاران دامنه؟ که در آغازین روزهایی کاری در فروردین، فرّ دین و آیین مان شود؟ بهتر دیدم حرف نَغزی بگویم که نقضی هم نموده باشم. تا با اثبات به انکار برسیم. اثبات خوبی ها و مُحسّنات و انکار بدی ها و مُشتبهات. اولی سخنی نغز است و دومی حرفی برای نقض. و آن این است که : برخی ها متاسفانه وقتی نمازشان قضا می گردد، سرشان درد نمی گیرد! اما اگر کمی، آری فقط یک کمی مُتّکا و ناز بالش و تّشک شان قطور و پستور و ناجور باشد، سرشان درد! و خُلق شان ضَرب می گیرد. برخی هم اگر چای ساعت سه عصرشان، به سهو و یا به عمد به تاخیر افتد، سرشان گیج می رود و اعصاب شان به هم می ریزد! ولی اگر یک صفحه قرآن قرائت نمودن روزانه شان حتی تا یک سال هم تعطیل شده باشد دل شان گیج نمی رود. برخی نیز هزار حُقه به کار می بندند که یک ماهی یا گنجشکی و یا پرنده و چرنده ای را به صد صفت و حیَل، صید و نوش کنند تا شکم شان از غور غور وَر افتد! اما و صد اما، هیچ حرفه و حوصله ای به کار نمی گیرند که غذای روح را نیز صید و طعام سازند و یا بر کسی اِطعام نمایند. 145 .

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ ، ٦:۱۱ ‎ق.ظ

پست 141 : به نام خدا. این هم عکسی از دامنه و حمیدرضا عباسیان در حیاط قدیمی مرحوم یوسف رزاقی در دهه 60 در نقش یک فیلم علیه ی گانگسترهای آمریکا به کارگردانی سید علی اصغر شفیعی. یوسف جلوی ماست؛ سوار بر اسب چموشه که ببره قنات پشون آبش دهد.

به یاد شهید ابراهیم عباسیان برادر آقا حمید دوست ایام ماضی و همبازی ام و رفیق همیشگی  ام صلوات.

از چپ: دامنه و حمیدرضا عباسیان در حیاط قدیمی مرحوم یوسف رزاقی در دهه 60

شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ ، ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ

فاطمه (س) و تحیّر ما

با خوش باش سیزده بدر که آشتی و اُنس با طبیعت است، اندک اندک به زمان مصیبت فاطمه (س) می رسیم. همه، در کشف راز شخصیت عظیم فاطمه (س) در مانده اند که این  انسان کامل کبست؟ از یک سو دختر محمد (ص) است. از سوی دیگر همسر علی (ع) و امانت هستی ست. و از سوی دیگر مادر حسنین ( ع ) و زینبین (س) است. نکته رمز این کشف، تحیّر است. حیرت از اینکه درباره او چه وصفی به کار گیرند. همین تحیّر، مقصد رازدانی ما شیفتگان اوست. زن اسوه ی تاریخ.

من گُُنگ خواب دیده و عالَم تمام کَر - من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

عنقا شکار کس نشود، دام باز گیر - کآنجا همیشه باد به دست است دام را 140 .

سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ ، ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ

لیف روح سی و یکم

به نام خدا. ایمان مانند گوهر نفیس است که به نگه داری نیاز دارد. دل هم گنجینه ی ایمان است. چگونه است که گنجه ی اتاق، ظروف ظریف را هم نگاه می دارد، و هم نشان می نماید؛ دل هم این چنین است. امام باقر (ع) فرموده : اِنّ لِکُلّ شیء قُفلا و قُفل الایمان الرفق یعنی :برای هر چیزی قفلی  ست، و قفل ایمان، نرمش است. در تفسیر این روایت آمده که رِفق و مُدارا، قفل آن گنجینه است که ایمان در آن محافظت می شود. ایمانی که گوهر وجودی آدمی ست. اما بدانیم که شیطان، دزد ایمان ماست. درست مقابل قفل. که شیطان با گشودن و سرقت قفل، آدمی را به بازی می کشاند و به قهقهرا می رساند. امام صادق (ع) نیز در همین راستاست که فرموده : خدای تعالی رفیق است. یعنی نرمش گر و رفق و نرمش را دوست دارد. و با رفق است که کینه ها از طبع و تبار آدمی زائل می گردد. پس رفق و مدارا پیشه سازیم؛ تا قفل ایمان مان به آسانی توسط دزدی یه اسم و رسم شیطان و وسوسه های خطیر نفس و بازی های روزگار و هوس های زودگذار باز و گشاده نشود و گوهر نفیس به آلودگی نرسد. رفق رفق رفق؛ به قول امام باقر علیه السلام، قفل این گوهره. 138 .

شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ ، ٥:٤٧ ‎ب.ظ

مصاحبه ی خاص

غروب چهارشنبه ششم نوروز 1393 با جناب مش رمضان وهابی مشهور به باب قاسم رمضون ببخلی، مصاحبه ای خاص انجام دادم. گفتمش آنچه در دل بی چرکت هست، به من و دارابکلایی ها بگو. صاف و راست. گفت و گفت و گفت. چی گفت ؟ اینا را گفت : حیف که ما "حروف شناس " نیستیم ... هستی ما با هستی جهان، محتاج حروف شناسی ست. سپاس لازم است، چون حساب حاکم است... من شاکرم و وِردم این هست که  خدایا حسابم را در سپاسم گذار... گفت : من مگه دست کف بو می کردم؟ یعنی به قول شما فارسی غلیظی ها؛ کف دست، که " گاو " شیرده من، من و زن ام را به ضریح مطهر آقا امام حسین علیه السلام در کربلا و زیارت علی امیر مومنان علیه السلام در نجف اشرف می بره؟؟؟ با تعجب باز گفت : حساب عالم است این؛ که بی حضور ما، محاسبه های خود را به تقدیر انجام می دهد. پس ما را، از آسمان راه می برند. و من مدیون شیر گاو و گاوم هستم. که مرا به کربلا بردند و نجف اشرف. و همیشه و حالا علف کردن برای گاوم، ماموریت منه از آسمان، که شاید باز برم سفر دیگری به آستان جانان.

مش رمضون داشت می رفت برای علف گاوهاش که من، با او مصاحبه بلکه مصاحبت اتجام دادم. و سر آخر هم گفت : خدایا مرزداران را مواظب باش خدا. گفتم چرا این دعا؟ گفت : مرزداران نباشند، حتی همین علف هم نصیب گاوم نمی شه تا شیر بشه بره حلقوم مومنان و آدمیان...او داستان های دیگری هم گفت که گفتنش در دامنه، اطاله است و معطّلی شما. شیرین بود برام ششم عید نوروز، این دل بازی های این مش رمضون این آدمی که گام در صحرا دارد؛  چون دام دارد.  ولی دل در دام ندارد. بیاموزیم. آری بیاموزیم. که من از مصاحبتش چیزکی آموختم. البته من بارها طی چندین سال، چندین بار او را به گپ  و حرف آوردم. خصوصا هفتم محرم هر سال که او همیشه بی استثناء به روستای دل نواز مُرسم می آید و من نیز حتما و حُکما به مرسم می روم. اینم یه عیدی دیگه ی من به شماها عزیزان. 137 .

شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ ، ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ

دانشجو

دانشجویان به لحاظ ساخت جامعه شناسی سیاسی، فاقد طبقه ی مشخص و دائمی هستند. همین هویت به آنها کمک می کند تا برای انتخاب صنف و طبقه ی آینده شان، دست به انتخاب آگاهانه بزنند. به همین دلیل شناور محسوب می شوند. حال اگر در دوره ی دانشجویی هویتی عالمانه کسب کنند، در ساختار اجتماعی آینده به اشتغالاتی منتهی می شوند که طبقه ی شخصیتی شان معین می شود. گرچه به لحاظ دینی هر کس از خدا، بیشتر تقوا پیشه سازد یعنی خداشناس تر و حریم نگه دار تر باشد و ترمز های حیاتش به موقع عمل کند، طبق سوره ی مبارکه حجُرات، اَکرم موجودات است؛ اما به لحاظ کاست و طبقه ی سیاسی که علمی  رایج بوده و در جوامع همچنان جاری ست، نوع فعالیت آتی شان مشخص می کند که در کدام طبقه اجتماعی ورود یافته است. در دوره شناوری خود را پر و بال بده ای دانشجو. پس، بکوشید هم، اکرم عندالله شوید و هم شغل و شئونی مفتخّر و شایسته جست و جو کنید. البته، طیقه، امتیازنیست؛ اما و صد اما مَنزلت هست. مثل منزلت خانه و خاندان و خانواده و کیان و علم و عدالت و اورَع بودن. 137 .

پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ ، ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ

لیف روح سی ام

روزی در دوره ی خفقان رضاخان، در مشهد پاسبانی به عالم بزرگ دینی یه نام آیت الله آشیخ غلامحسین تُرک، جسارت نمود و گفت آهای آشیخ، عمامه را از سرت بردار. چادر برای زنان و عمامه برای روحانیان ممنوع و قدغن است. باید همه تحت فرمان همایونی متحدالشکل شوین.... آیت الله آشیخ غلامحسین که اهل کرامات و عرفان و دل و روح بود؛ بشدت ناراحت شد و از پاسبان رژیم خواست دست از این توهین بردارد... او جسارت ها را علیه آشیخ حسن بیشتر و بیشتر نمود. و به آشیخ علاوه بر فحّاشی،حمله ور شد کهعمامه را  از سرش بردارد؛ آشیخ غلامحسین متوسّل به روح متصاعدی و کراماتش شد و محکم به پاسبان گفت : همان جا بایست. تکان هم نخور... پاسبان پاهایش محکم به زمین چسبید و هر چه کوشید از جایش رها و آزاد شود نتوانست که نتوانست. او مثل متَرسک باغ ها و زراعات؛ در کف خیابان مشهد جفت گردید. و باقی حواشی... این هم لیف روح سی ام در دل عید نوروز با کف و کیف روحانی و کراماتی؛ که  هدیه من به شما بزرگواران که دامنه را به چشم و دل می بینید. حال با دل بهاری و بحاری یعنی رویشی و دریایی تفسیرش کنید؛ نه با عقل معاشی و آشی و عاشی خود. فی امان الله. 135 .

دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳ ، ٦:٤٥ ‎ب.ظ


برچسب‌ها: فروردین 1393
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.