X
تبلیغات
رایتل

مطالب اسفند 1392 دامنه

1 اسفند 1392

بهار و بحار


نوروز سال 1393 هم از راه می رسد و  ما به همراه همه ی موجودات عالم روانه ی عمری تازه تر می شویم. حالا این بهار چیست و آن بحار کدام است؟

بهار حدّ فاصل میان اعتدال و انقلاب است. بُت و بُتخانه و بهانه و آتشکده و معبد و پرستو و صنَم و پنبه ی زده شده ی شاد و برّاق و  جمال و زیبایی و گُل گاو چشم و نیز ماهی سفید را هم "بهار " می گویند. و از همه هم برای دارابکلایی ها ملموس تر و بودار تر و رایحه آورتر " شکوفه ی درخت و گل و خصوصا بهار نارنج " را " بهار  "می نامند.

اما آن بحار کدامه؟ جمع بحر است. یعنی دریاها. بُحیره هم دریاچه است. بُحور هم دریاهاست. مثل کشور بحرین که میان دو دریاست. بحر البته وزن شعر هم هست. که تعداد بُحور شعر 19 تاست : بحر طویل. بحر مدید. بحر بسیط. بحر وافر. بحر کامل. بحر هزج. بحر رجز. بحر رمل. بحر منسرح. بحر مضارع. بحر مقتضب. بحر مجتث. بحر سریع. بحر جدید. بحر قریب. بحر خفیف. بحر مشاکل. بحر متقارب. بحر متدارک.

از اینها بگذریم یا نگذریم ما، هم باید بهاری شویم و هم باید بحاری.  مهم آن است هیچ وقت بُحرانی نشویم. چه به تَب عفونت، از ریه تا معده داغ شدن. و چه تعَب سیاست، از رَمه  تا بنده داغ شدن.

چه دوره های داغ و داداری داشتیم. ( دادار یعنی نام خداست و دهنده ی بخشنده ). خیلی ها از بهار جهان به بحار جان رسیدند و در اقیانوسی بی کران " بحر العلوم " گشتند. حالا تا یکی لیسانسی و لُمعه ای و مقاومت مصالح ای گرفتند و یا خواندند، خود را فورا" از سر عُجب و عِجاب، نه فقط عالم و دانشمند، که حتی علّامه ی دهر می دانند. علامه کسی ست که توانسته باشد 50 بهار را به بحار جان و قلب و عقل و مغزش سایش داده باشد. عنوان علامه کیلویی!! نیست که آن را از سر کین از کسی برگیریم و از سر دَین به کسی هدیه کنیم. علامه خود، علامه است آن هم با آشتی بهار طبیعت به بحار سرشتش. با آشنایی جهان به جانش و جان به جهانش. کشک نیست که به سهولت ساییده شود و به آسانی اعطا گردد. ارادت سالاری در قانون طبیعت، فقط از سر عشق مُدلّل و مُعلّل ( اولی یعنی به دلیل و دومی یعنی به علت ) به بهار و بحار است. نه از روی جُبن و اجبار. ( جُبن یعنی ترس و هراس ).

حرف دامنه دار دامنه در پست  " بهار و بحار " کوتاه است اما گویا. و آن اینه : همراه با زمین که ارضِ عرض ماست به دور خورشید بچرخیم. با ماه هم جهت شویم و در مدار هستی از وضعی به وضعی دیگر شویم : حوّل حالنا احسن الحال گردیم. و از انتقال یک ساله ی مان به دورخورشید زمان و آفتاب زمین و شمس زمینه، سال تازه را به انتقالی حقیقی در همه نقل و انتقالات درون و برون مبدّل نماییم.

من در این آخرین ساعات سال ماضی از شما در سال مستقبل، حلالیت اکید و خاضعانه می طلبم. اگر دلی را شکستم، مرا با عفوش، بند بزنه که نشکنم. اگه قلبی را با تپش ساختم، بر قلبم نازش کنه. اگر کسی را رنجاندم، پوزش و توبه ی شرعی مرا پذیرا باشد و مرا مشمول گذشتش کند. ( در وبلاگ دیگرم یعنی نهج قرآن دارابکلا  امروز متنی با عنوان : گذشت خدا و عصمت انسان! " منتشر کردم که خواندنش در این آخر سالی، مناسب و موثر است ). و به هر حال در سال جدید مرا از دعای خیر بی نصیب نذارید.

   شاید پِلک من، برای همیشه بسته ماند. لااقل دعاهای شما مُعین پرونده ام باشد. دامنه در سال جدید هم همچنان با دامنه خوانان خود، صمیمی و رُک و متنوع و شاد و بذله دار خواهد ماند. من کسرم نیست، که با یک جوان جوینده و پاکدل که 40 سال هم از من به لحاظ سنّ کوچکتر باشد، اما درکش و فهمش و قُربش از من بسی افزون تر است، رفیق شوم. نبی مکرم (ص) ما هم دینش را بر پایه ی جوان و ایمان و عشق و شجاعت و عصمت جوان به پیش برد.

ان شاءالله باز در سال 1393 دوستانی تازه تر و با طروات تر بیابم. از دخترهایی که در وبلاگ داری از ماها هم پیشتاز تر و با تقوا تر و با نزاکت تر بودند، می خواهم که همگی مرا ببخشند. اگر آزُردمشان. اگر بدی کردم بهشون. من مفتخرم این دخترها که عین فرزندان من هستند و صمیمانه با دامنه، و با این برادرشان، مناظرت و مبادلت داشتند. چون دل داشتند و مغز. حرف داشتند و قلب. 132 .

سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ ، ۸:٠٠ ‎ب.ظ

فرهنگ لغات دارابکلا (9)


به نام خدا. قسمت دوم تکیه پیش. یکی هم آرزوشه که عروسشه، ای ای، یه هفت دوری به دور تکیه پیش، چرخش دهد. آی  هم پُز  می ده. و هی هم میگه دیدی؟ میدون دار هم شدیم؟ یعنی شهری شدیم؟ ولی من تو را می برم ساری آپارتمان نشینت می کنم. کلاست اینه خانم من. شهر بانوی تنم. روستا موستا جای وجین گراها ست. تو را طلاباران می کنم. می برمت کازابالانکا. آدریاتیک. دریاچه بحر المیّت. بعد که سال هنوز نگذشته، از تَشنی سر و اَنبَس مرَز هم پرهیز می کنه. از ابتیاع  سیب زمینی هم عاجزه.


بقیه ادامه

   


از یه صله رحم کوچولو هم 107 بهانه در می آره. بعد هی می گه نگفتم باید با نداشتی من بسازی و بسوزی؟ تو بگو آیا دور میدان تکیه پیش این داماد شاه وش، اینارو  مگه نگفته بود به عروس مروس؟ اساسا اول اول ها؛ همه کارشون اینه پیش عروس، هی قومپوز در کنن. هی گاندلیک بدن. یکی هم در تکیه پیش، اون کُنج مونج مُول کرده، هی از هفتاد و هفت متری، ذول می زنه به زنه. و  پلک هم نمی زنه. که چی؟ که اون کیه؟ چیه؟ شهر می ره؟ سه راه می ره؟ یا تا حاج آیش پیاز وجین می شه؟ کنه وچو هه؟ کاجه شی بکارده؟ آخه آقا. این نگاه ها آدمو لِه و لورده می کنه. زنه هم از بس آبروخواهه؛ از خجلت و خصلت، گویی هی تپّق می آره که زمین نخوره. یکی آی منظم و مقید و معتقده. سر ساعت های خاص در تکیه پیش بیتوته می کنه که موذّن اذانشه بگه و او بجَهه به  قیام و رکوع و سجود خداش. تکیه پیش برای این تیپ، مثل لنگر گاه کشتی در اقیانوس بی کران و بی ریپ و  ریبه. یکی هم آی بُخوره. به قول نویسنده ی ناپیدا و بی هویدا اما به نظر پُر هویّت وبلاگ بِن ریخی شباهنگ، توی خونه اش دو هندونه ی 100 کیلویی را یه جا قورتش می ده، بعد لّختی بعد، به هیچ لخته و لقلقه ای می رسه تکیه پیش، نود و هشت تا چایی جوش دم و کانه کال خار قهوه خانه های تکیه پیش تا پیچ عبسعلی گلچین را هم سر ریز می کنه به شکم دَمبگ شده اش. شب که می شه به کناری اش که نمی دانم خانمشه یا مارشه یا خاس خاسک مالششه و یا هم بالششه، هی چهار بند می گه : اَره!!  اِمشو مه ره چه خو نیننّه؟ هه؟ بالش شِله؟ یا دواج غارت و غوریم دانّه؟ ای آقا مگه نمی دونی از دلیکی، نود و هشت تا چایی چورت بَر خوردی؟ حالا تحلیل و تخیّل کیهانی می کنی و متوهّمانه به بالش و مالش و خارش و خاس خاسکت گیر دادی؟ آن هم چه گیری؟ تو شل شدی و روز با چای مست شدی حالا خارد و خمیر شدی عیب را بر روی دگری میندازی؟

توهُم توطئه کم بوده و حالا فرا فکنی هم یاد گرفتی از سازمان های مخوف و ملوث؟ یکی بند و بنده ی تکیه پیشه. ای یه چیز میزکی را رد می کنه و هی بدل می نمایه. او اساسا شب هم خواب تکیه پیش می بینه. یکی هم انگار کاسبی اش شده تکیه پیش. سود و خیر را حاجی مهاجر و احمد نصیری و علی قصاب می کنه. این دلش خوشه روزی پنجاه چهار و نیم بار آمده تکیه پیش و رفته خونه. نیم بارش هم برای اینه که بین راه، یهو  نادم می شه و می ره همون خونه اش  تخلیه اش را به سرانجامش می رسونه. یکی هم می گرده کی داره نقّالی و چوقلی می کنه که وایسه حسابی گوش کنه. دیوار که می گن موش داره و موش گوش داره اینه. ( یادم هست این دیالوگ رفیق مان آق موسی بابویه توی آن تئاتر سال 58 معروف " خان باید از بین برود " بوده که خیلی ناب اینو هشدار می داده  به کرّات به انقلابیون تئاتر. یکی هم که می خواد یه روزی از خجالتی گرانی ها در آید بیاید تکیه پیش، ای ای  یه 175 گرم گوشت از قصاب بخره، ( ای گوشت کجا بود. پشت می کنن پی را هی پُر می کنن و اَنده منده را  لفار بارت می زنن ) آری زنه، از فرط  نگاه ها به پرت و پُورت می رسه. تکیه پیش انگاری شده، شام سوریه. هر که رد می شه یا باید تاراج بشه. یا خم بزنه از پشت راه و بارقاچ کنه خودشه. یکی هم اینجا یعنی تکیه پیش، ای ای، همش یارش را ، زالش را ، جمالش را، ژاژش را، نازش را، می طلبه که کی می ره شهر؟ یا در یه فرهنگی، یه مدرسی، یه فردوسی یی، یه تیمچه نرگسیه ای، یه دنچ جغول بغلی پا ساعتی، و یا خله هم خُل و چلنگ باشه، یه پارک آفتابی، یا یه ژانر بلوار ارتشی به هم یه خط خطوط غلط غلوطی بکنه. ول ویلانگی کنه و چنگ و چیلانگی بکشه.  این هم از تکیه پیش آب می خوره. فقط کمین و مرصاد می کنه آن یار نشان دارش را رصد می کنه و سدد می بره. بگذرم که این جوری حرف در حرفه ی من کم یافت می شه. بقیه باشه برا بعد،  اگه بختی ماند و لَختی  بر آد. 131 .

دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ ، ٩:۱٠ ‎ب.ظ

لیف روح بیست و نهم

 یکی، که خیلی انکار کرامات می نمود و به محیّرالعقول ها دائم، مشکوک و از عجایب و تصاعد روح، عاجز و یا بی بصَر بود؛ از ساس منزلش به عجز آمد و عُصیانی پیشه ساخت. ( کرامات مثل معجزه است اما از آن کمی پایین تر است ). روزی نزد مرحوم آیت الله آشیخ حسینعلی اصفهانی مشهور به " نخودکی " که در محراب مسجدش مشغول نماز بود، می رود. سلامی و سوالی و احوالی پرسیی... مرد به آقای نخودکی می گوید : آقا! منزل ما ساس زیاده. و ما را بیچاره ساخته و بی امان بر ما تاخته. چه کنیم آقا؟ به دادم برس. آیت الله نخودکی با آسودگی خیال و  آمادگی خاطر و ایمان قاطع به او گفت : " امشب برو به ساس ها بگو : شیخ حسینعلی گفته : بروید. " مرد به منزل رفت و چنین کرد. ساس ها هم، همه رفتند.

کلمات کلیدی!! این متن ام : آن مرد! . نخودکی. ساس. عصیان. حرف شنوی. کرامات من فقط ساس را معنی می کنم. کلمات کلیدی دیگر بر عهده شما. ساس حشره ای موذی ست. در جبهه که  بودیم خیلی از رزمندگان را نیش زد و پوستشان را زخم کرد. که مدتها در درمانش، درمانده شده بودند. مثل زین العابدین زلیکانی روستای تلاوک ( یا طلاوک ) منطقه دودانگه فریم صحرا. که همسنگرم بوده در سال 622  در جُفیر و هویزه. که خیلی ساله ندیدمش. این هم، هم تقدیم به شماها لیف خوانان معزز، و هم هدیه به او، که شاید یه وقتی دامنه را دید و خوند. فردی هوشمند و باسواد بود آن سالهای سخت. 130 .

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ ، ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ

فرهنگ لغات دارابکلا (8)

به نام خدا. تکیه پیش،  پاتوغه. پاتوغی بزرگ. یعنی جایی که عده ای، در ساعت های معیّن در آن جمع اند. برخی سلطان می شوند و  برخی سِندان.  یکی می کوبد و  یکی می کولَد. در چند کشور حتی مانند فرانسه، انقلاب ها از همین پاتوغ ها و کافه ها آغاز شده و به سرانجامش رسیده. حتی هن تا! این اگزیستانسیالیسم که خیلی پُزش داغه؛ از همین پاتوغ ها مایه گرفته. یکی مثل ژان پُل سارتر، هم هی حرفاشه در این مکتبی که گفتم، در همین محفل ها  تبیینش نموده. حالا آیا در پاتوغ  تکیه پیش،  فقط آسمان ریسمان می کنن؟ یا نه؛ همه امور کشور را صبح تا شُوو ، نه فقط بر می رسن، بلکه حل و منحل هم می کنن؟ این تکیه پیش برای همه یه نوستالژی نابیه. حس خاطره ی ماضی برای نیل به مستقبله. در تکیه پیش، همه، یا در پس اند یا در پیش.  پسی ها دیر دیر از خواب می جهَند و  پیشی ها زود زود می پَرند. هر دو  هم عهد دارند، که  هر طوری که شده،  بر تکیه پیش، یه تُک پایی، بخلَند. اینجا هم مسجد دارد و هم تکیه. هم پایگاه مقاومت دارد که ما نلغزیم و شُل نشیم. و هم آن گوشه ترش، استاندار خُسبیده. که اگر زیاد کسی هارّ و هورا و حوار و لوار کنه، میدان را  پُر از  پلیس می کنه. با زنگش. با پرستیژش. با عصای پُر ادای ش. ای! یه جورایی، این  تکیه پیش مان،  بازار " بورژوازی " و " خُرده بورژوایی " ست. هم گوشت هست، هم قصاب. البته کیلویی قریب به 30000 هزار تومان. ( سه تا ماشین ژیان می شد در دهه شصت ). هر که جراتش هست بره بستانه از قصاب خوش انصاف. هم لُخم می ده و هم لنفاف. هم داروخانه داره هم زورخانه. داروخانه که هر وقت می بینم، از شهر هم شلوغ تره. ای روستا زاده ی دانشمند، تو دیگه چرا هی مریضن می شی؟ شهری ها یه وقتهایی از سلامت ما روستایی ها حسرت به دل می شدند. حالا تو  تا یه پِلک دیر زدی. یا یه صیب زد به پهلویت. یا یه قولنج و غارغولنگ کردی، آنی، نه آتی، یک شاب پنج شاب می کنی می رسی داروخانه، که چی؟ یه شربت موره و پَیلمی بگیری. آن هم به قیمت گزاف و گزنده. و هی سر بکشی و بگی :  از جام زهر شوکران سقراط  هم تَل تر و گندبو دار تره. آری و هم گفتم زورخانه داره تکیه پیش. نه آن زور خانه ی عضله ساز و فیله ی فیل آفرین. نه. یه عده می شینن اون گوش موش. و هی به هم سوسه می آند. که چی؟ که بریم قبسنی بن دعوا. زور، زوره. چه تو  بگی. که قَمه و قلَم زن، جیبته. و چه سلطان سنجر بگه. که بی خنجره. برای مردمی بی حنجره و بی پنجره. تو حالا هی بیا تکیه پیش، به جای نیازت به نمازت، سجودت به وجودت، و  مِهرت به ذهنت، به این و اون زور بگو و زر بخر. تزویر پیشکشت. شرّ خری را بنداز دور رقیق. بیا و خیرخَر شو.

آری تکیه پیش، که الان شده میدان امام حسین (ع)، قدیما کشتیگاه همه بوده. درختی تنومند داشته نزدیک دروازه ی ورودی تکیه. خیلی ها آن دور دورا، اینجا زور آزمایی جوانمردانه می کردند. و تشویقی هم می گرفتند. تو حالا زورت را به رُخ کی می کشی؟ مگه همین عزّت الدین رمضانی زوری قدرتمند نداره؟ دان مشکی داره. و میدانی تو این یعنی چه؟ ولی همه زورش را گذاشته برای تربیت جوان. و اخلاق محوری را کرده شعارش. یاد بگیر از عزت و عزت های محل. که دور و برش پُر شدند و نمونه اند. داشتم می گفتم در تکیه پیش، یکی می خَلد و یکی می خورد. یکی می زند و یکی می برد. یکی انگولک کن است و یکی  ناخُنک زن. یکی راپُرت است و یکی لابُد. ( این لا مَصّب راپُرت هم یعنی فضول و گزارشچی مثل قاطر چی ). یکی گاندلیک چی ست و یکی اَنتریک چی. ( انتریک یعنی تحریک مَحریک ). یکی می آکَند و یکی می ترکِند. یکی دعوا و یکی جوکا. یکی غوغا و یکی ناقلا. یکی هم اگه یه روز تکیه پیش نیاد، ای ای، روزش روز نیست، آن روز. و یکی هم از تکیه پیش بسی بسی متواری ست آری،متواری. این پاتوغ بزرگ دارابکلا آیا جایی برای عشق هم باقی نهاده؟ دنباله اش را در همین پست بیابید و بکاوید و بیارایید... می آیم آنی نه آتی. شاید بلد باشم در این باب یعنی عشق مِشق که اصلا طرفدار نداره هم دری بگشایم. تا از در تکیه پیش هم به دُرّ رسین. بسم الله. عکس هم داره. منتظر باشین. البته در تکیه پیش خیلی چیزهای دیگه هم می گذره. همه را می گم. و  شما هم  یادم بیارین دم به دم. و  نیز بگید بَده و  تعطیلش کنم؟ و یا خاره و خووش خووش ها ره، هی همتی بایرم؟ اوووووووه هنووووووووووووز کووووووووووو؟ تازه قسمت اول تکیه پیش را گفتم. اینجا از پایتخت هم بسی وسیع داغتره. آنقدر از صبح علی الطلوع می آند تکیه پیش تا خروس خون سحر که چی؟ هی همه را به حساب و سلّاخه کشن و هی سرَک کشن کی آمده؟ کی رفته؟ همش البته این نیست یه عده هم تا فوتبال تمام می شه می آند هی کوری کوری دل ره بشوری می خونن. یه عده هم هی تحلیل می کنن با هم. از پاناما و اوباما گرفته تا چیلکاچین و متکازین. برخی هم، ای یه کم کمکی در پی. چچی چچی ؟ بگم؟ اینو؟ باشه می گم. بزودی مثل وعده ی سینما مولن روژ ساری که الآنه تلّی از آجر تکّه است. راستی یه عده هم فقط کارشون  اینه که بیاین تکیه پیش، آق جعفرغلامی عزیز درهای مسجد و تکیه را وا کنه و اینا بپّرن برن، دستشویی مسجد را هی پُر کنن. ( قابل توجه اسمِل غازی   نه قاضی ). خونه مونه؟ نه ؟ اصلا نمی شینن... همه اینا رو و خیلی از خُرده فرهنگ های پیرامون تکیه پیش را می گم . آسیب شناسی دوستانه است این ُپست مُست. پوزش. 129.

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ ، ۸:٢٢ ‎ب.ظ

فاطمه زهرا (س)

به نام خدا. با تسلیت ایام فاطمیه، در باره حضرت فاطمه زهرا (س) چند چیز را هرگز نمی دانیم و نخواهیم هم دانست. اول این که پس از رحلت رسول الله (ص) کسی به درستی و از روی یقین نمی داند که ایشان چه مدتی زندگی کردند. 45 روز؟ 75 روز؟ 100 روز؟ دوم این که قبر آن حضرت نامعلوم است. خود ایشان وصیت نموده لاتَعلموا بِه احدا". به امام علی (ع) گفتند که به هیچ احدی قبرم را نشان نده. سوم آن که شدّت مصیبب آن حضرت برکسی عیان و قابل درک و لمس نیست. خود آن حضرت گفته : صُبّت علیَّ... یعنی اگر یکی از مصیبت هایی که من  دیدم را، این روز روشن خدا می دید، از شدتش به شبی تاریک و ظلمانی تبدیل می گردید. حالا من در دامنه دارابکلا برای تسلیت این زن بزرگ تاریخ و اسوه شیعیان و مادر سادات شریف، 6 نکته از شدّت مصیبت حضرت فاطمه زهرا (س) را در آن مدت محدود پس از رحلت نبی مکرم اسلام (ص) تحلیل می کنم.

نکته یکم : فاطمه زهرا (س) مُصیّب الرّاس بوده. یعنی همیشه در این مدت پس از پیامبر (ص) و قضایای سقیفه بنی ساعده، به مدت 75 روز سرش دستمال بسته بود و درد می کرد. نکته دوم: باکیه العین بوده . یعنی مرتّب گریه می نموده. نه برای فدَک و قدرت، بلکه برای انحراف فوری مردم مدینه از آنچه نبی اسلام (ص) آورده بود و اوضاع تیره و ردّه ی جامعه هم عصرش. و نیز درد فراق پدر (ص) و مظلومیت علی (ع). نکته سوم : ناحله الجسم بوده. یعنی جسم ایشان بشدت لاغر شده بود. نکته چهارم : منحطه الرّکن بوده. یعنی قامتش با اینکه 18 سال بیشتر نداشته، خمیده شده بود. بطوری که دست بر دیوار می گذاشته و راه می رفته که نیفتد. نکته پنجم : تُغشی علیها ساعَه بَعدَ ساعَه بوده. یعنی هر یک ساعت غش ( نعوذ بالله) می نمود و بی هوش می شد و یک ساعت بعد به هوش می آمد. نکته ششم : وقتی زنان مدینه آمده بودند سراغش، بعد که بیرون آمدند، گفتند: پوستش به استخوانش بند شده است. آری. در تاریخ اولیای خداوند 5 نفر از بُکّائین هستند (یعنی کسی که خیلی خیلی خیلی گریه می کند). یکی حضرت آدم ابوالبشر (ع) است. نقل است 200 سال گریست. یکی حضرت یعقوب نبی (ع) است. که 40 سال در فراق یوسف گریست و نابینا شد و به تعبیر قرآن، سیاهی چشمش به سفیدی گراییده بود. چون اشک زیاد به علت شوری اش به سلامت چشم آسیب می رساند. یکی حضرت یوسف (ع) است. که 10 سال گریست. در زندان همبندانش از نحوه ی گریستنش شِکوه می کردند به زندانبانان. یکی حضرت امام سجّاد (ع) است. که 36 سال گریست پس از عاشورا. و هر چی را که می دیده، گریه می نمود.از اسب و گوسفند  و شتر گرفته تا قصّاب و کودک و آب. یکی هم حضرت فاطمه ی زهرا (س) است. که نقل است 75 یا 95 روز پس از رحلت رسول الله (ص) بر مسائل انحرافی و مسائل جاری آن روز های خاص و... گریست.

من با دلی محزون و طلب معرفت افزون، این مصیبت بزرگ تنها دختر حضرت خدیجه کبرا (س) که من بسی به حضرت خدیجه شیفته و دلداده و معتقدم، و اُمّ اَبیهای پدرش، حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) و همسر علی امیر مومنان (ع) و مادر امام حسن و امام حسین و زینبین (سلام الله علیهم)  و جدّه ی سادات شریف را به همه شیعیان آن حضرت خصوصا به سادات و خاصّه به سادات دامنه خوان دارابکلا و جای جای ایران، تسلیت می گویم. و در آخر کلام، مثل مرحوم دکتر علی شریعتی می گویم : فاطمه، فاطمه است. 127.

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ ، ۸:۳٩ ‎ب.ظ

لیف روح بیست و هشتم! 

به نام خدا. خواستم لیف روح بیست و هشتم را بنویسم، دیدم بعضی کارها و آدمها، بدجوری روح آدمی را خش خشی می کنن. سرتیپ ضرغامی! این سازمان که در اختیارته، امانت مردمه. تو را گذاشتن آنجا سازمانت را مدیریت کنی. نه اینکه کشور را و افکار عمومی را به حرکات و سکناتت منحرف کنی. تو مگه چه کاره ی مملکتی آنچه روزانه می کنی، بشه نه فقط خبر دست چندم، که حتی خبرهای دست اول و به قول همکارانت تیتر خبر!؟ خبر نداری مگه، که ژوزوف  استالین هم، همین شیوه ی ناعادلانه را در شوروی کمونیستی بکار می گرفت و همه باید هر روز عکسی از او و خبری از عطسه و عطش و کِشته و کُشته ی او را بخوانند؟ خبر نداری مگه، که مائو تسه تونگ هم، هر روز کاری می کرد که در تیتر ستون چپ روزنامه های چین و ماچین بشه خبر روز جهان؟ حتی عمدا" در عرض عریض آن رودخانه معروف، شنا می نموده، تا بشه اخبار روز آن مکان و این زمان؟ اما همین امام خمینی ما که عارفی را به رهبری اش سنجاق  می کرده که خدای ناکرده، ذرّه ای هوایی! نشه ( نعوذ بالله ) و تابع نفسانیِاتش نگردد، چند باری به محمد هاشمی رئیس وقت صدا سیمای آن زمان کشور، نهیب زده که چرا بی خود و بی  جهت، عکس و فیلم مرا در اول اخبار می گذارین؟ مگه خبرهای مهمتری وجود ندارد؟ حالا تو مدیر داخلی یه سازمانی که باید صدای ملت باشه، نه جیغ و دروغ یک جناح ( هر جناحی که می خواهد باشد، باشد)، خود را مدیر کل کشور تلقی نمودی و هر شب برای خود خبر ساز می کنی؟ و یا برخی دور و بری هایت در پشت اتاق های خاص خاص؛ خدای ناکرده از سر اجبار یا شیرین کاری، برات به " تولید خبر " مشغول اند؟ این چه رسمیه که بابش کردی، که هر شب، و یا هر هفته ای جند شب، اخبار تو باید جزء خبرهای اول تا چهارم کشور بشه؟ بله که باید برای  آن روزنامه ای که " قصاص " که نصّ قرآنه را، مورد تردید و حتی وَهن و هجمه قرار داده است، باید و باید، تحلیل بنویسن آن اتاق پشتی ها.

و یکی هم که چهره اش مخفی و نهانه اما صوتش غرّا و هیجانیه آن را بخوانه. زیرا در قصاص، که این هُرمیداس باوند ملی گرا، آن را در روزنامه تازه آمده ی آسمان، هجمه و هَجو نموده، از نظر خدای رحمان " حیات " متبلور و پنهانه. حالا تو اگه خیلی دغدغه ی قرآن و هجمه و هجوم و هجو آن را داری، یه کمی هم بگو برای خودِ " حیات " برخی مظلومان جامعه مان در دیر و دمن هم، تحلیل ویژه بنویسن آن اتاق های پشتی پشتی خاص. که ای در تاریخ عملکردت، از مظلومان بی دفاع هم یه ثبتی توسط کاتبان ملائک که بر دوش راست و چپ همه مان ناظرند و شاهد، برات نزد خدا داشته باشند. که وقتی آن حیات واقعی ات که قیامت است، آغاز شده و دیگه نه مدیر هستی و نه خبرت به پارتی و سوء استفاده از موقعیتت، خبرهای تصویری داغ می شه، آن کتابت را با طوع و رغبت، نزد خدای باری تعالی  بازش کنی و بخوانی و روسفید گردی. بی طرف  های تو را که باید شرعا و قانونا و عرفا و انسانا چنین باشه، همه در ایام داغ انتخابات های مهم و سرنوشت ساز باور دارند!!! اینکه به جای تخیّلات کیهانی!! به تحلیل های منطقی و واقعی و دست کاری نشده و کارشناسی شده و بی سفارش، اهتمام وافر داری، که تا خدای ناکرده تهدیدی نیافرینی علیه ملت، را همه باور دارند!!! آری باور دارند!!! که تو از این همه آدمهایی که تخصص دارند و متن ها و تحلیل ها و مقالات و مقولات شان در جهان هم طرفدار و مستمع داره، به خوبی و علی السّویه و عدالت گرانه در صدا سیمای خودت بهره می گیری. ضرغامی که در معنای لغت، شیر شجاع و دلار است و مردمان دزفول هم که در طول تاریخ جنگ هشت ساله، مظهر مقاومت بودند، از تو دزفولی و ضرغامی، انتظار می رفته، بر رسم وفا کنی و بر خصم بتازی. نه اینکه صدای ملت را سانسور کنی و صوت و جیغ عده ای را هی ساز کنی. نگذار این همه وقت ملت، صرف نشست و برخاست های تو گردد. خبر تو چرا باید از وقت ملت پخش شود؟ از تو بزرگتر و مهمتر هستند که هیچ کسی خبر ندارد این روزها چی می کنن و چی دارند می کشن. منصف باید می بودی.

صدای ملت، به قول آن فیلسوف ضد ملت یعنی نیکولو ماکیاوللی، " صدای خداست. " توضرغامی کمی هم این صدای های خدا را، اخبار صدای سیمای ت کن. رضایت خدا والاتر از  خرسندی این و آن است. اگه وقت های اضافه داری، چون سرتیپی، می توانی به سازمان بسیج مستضعفین مراجعه کنی و برای این ملت مومن و خدا پرست و قانع و اهل ولایت و وصایت، نوکری و خدمت کنی. نگذار هر شب برایت فیلمی در خبرهای صدا سیمای خاص ات، نمایش گذارند. بعد با این همه نابلدی و ناعدالتی، هی هم، دائم، از مردم می خواهین که ماهواره نبینن. بیایند تو را ببینند؟ من البته ماهواره ندارم، و من صد البته هم، به اخبار تولیدی و دست  کاری و دستچینی و علی الاغلب اسکورت شده به تحلیل های اتاق پشتی تان، اساسا بی نیازم. و اگه شوقی هم داشته باشم بعضا" نه بُغضا"، صدا سیمای ضرغامی را ببینم، فقط و فقط هواشناسی مهندس اصغری و سرکرده و نیز کانال مُستند را می بینم. و گهگاهی هم برنامه خاص  " بیست و سی " که ویژه ی ویژه است!!! که مثلا به چهل و ای! یا به جهل و جعل  مثلا" نرسم! آری فقط و فقط هوا شناسی و شبکه مستند. که آن اولی هوا و آب ما را بی غلّ و غشّ می گوید. و این دومی هم، بی دروغ و بی وصله و بی گزینش و  بی این جناح و آن جناح، حیوانات وحوش ( که اهلی تر از ...) و طبیعت بکر خدا را نشان می دهد. همین. این را هم به حقیقت و شفافیت بگویم : من به لطف خدا و فهم و درک شخصی ام نه به اصولگرایان کشش دارم.که هنوز نمی دانم این اصولشان! چی هست. که هی به آن گرایش دارند؟ و روز به روز به رُخ همه می کشند؟ اصولی های بی اصول. و نه هم به اصلاح طلبان کیش دارم. که هنوز در اصلاح خودف نه فقط مانده اند که درمانده اند. فرض چند چیز را اصلاح کردند، آیا تا ابد می خواهند هی اصلاح کنن؟. آخه چی چی را تا همیشه تاریخ و تا ابدالدَهر باید اصلاح نمایند؟ در عجبم از این نام بی نام. اما پُر از نوم و نیام. این هم سلسله مباحث غیر منقطع هفتگی لیف روح. که  گویی گاهی نقد و نهیب هم، نوعی لیف روح است. همش که نمی شه تسبیح دست گرفت و پچ پچ، هی  ورد خواند. گرچه ورد اصول مومنه. و من اَوراد و اَذکار را راه رهایی بشر از مخمصمه ها می دانم. اما گاهی هم، روح نیاز به لیفی دیگر داره. لیف فریاد و اعتراض. که سیره نبوی و علوی و حسینی و جعفری و مهدوی ست. خدایا! صدای سیمایی خدایی مردمی، به روح و مغز و قلب مان عطا کن. 125 .

دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ ، ٥:٥٧ ‎ق.ظ

پست 124 : به نام خدا. در زیر این پست یعنی عصر دارابکلا، از این پس عکسهای می گذارم. از محل. از رفیق. از جبهه. از جوانی. از خود. از خاطره. از ناله. از یادها. از گفت و گپ ها. از اجتماعیات محل. از رُخدادها. از نقد. از نوید. از کوچه. از پس کوچه. از دردها. از رنج ها. از وفاها. از تفریح. از تفرُّج. از خنده. از گریه. از درس. از مشق. از کار. از کرده. از سیرها. از صعودها.

از حضَرها. از خطرها. از مرادی ها. از نامردی ها. از فقر. از استغنا. از راز. از نماز. از دین. از آیین . از روشنی ها. از تاریکی ها. از دوست. از دُژم. از خوبی. از دوری. و بیش از همه از عشق و عاشقی ها. از ساز و نوازها. از دَم و دماها. از شهد و شهودها و شهدا.

سال 1353. سید علی اصغر شفیعی دارابی. سید عسکری شفیعی دارابی. آق باقر شفیعی دارابی (پسرعمه ام) و نشسته: دامنه. حیاط منزل مرحوم سید اسدالله شفیعی دارابی (سید مله دارابکلا)

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ ، ٩:٠٢ ‎ق.ظ

پست 121 : به قلم دامنه. به نام خدا. اخیرا جناب عارف آهنگر دارابی (پسر دوست دوره ی انقلابم آقامحمدحسین آهنگر دارابی که با هم بسی اختلاف عقیده ی سیاسی داریم) در متنی با عنوان  «تلخ و شیرین این روزها» نکاتی را به مرائی عموم گذاشته است. و این نشانه ی حضور و علائق عارف به حوزه های مشخص سیاسی و اجتماعی و فکری ست. و این خیلی هم خوب و شایسته ی تقدیر است. همه حق دارند، آزادی بی منّت خدا داده ی خود را، بهره گیری کنند.

در متن عارف، چندین نکته مندرج و یا مُستتر است. که من سه نکته ی وی را مهم تلقی نموده و یک هشدارش را نیز شایسته پاسخگویی دانسته ام. سه نکته مهم او این است: «از همین فردا تامل کنیم در زندگی روز مرّه خویش و دنبال معنا بگردیم. "  و نیز" راهش این است که او را واکسینه کنید... او را از خطرات آگاه کنید.» و همچنین : کتاب خوانی یعنی دقیق شدن در بند بند متن و دائما پرسش و تحلیل کردن آن.»

من ابتدا به هشداری که عارف به نهیب و مهیب آن را آورده پاسخ گویم. سپس بر آن سه نکته، تباصیر و تباشیری بیاورم. مسئله بر سر اجرای تئاتر و نگذاشتن آن است. دو حقداری در ترازو قرا گرفته. یک سو حق دارند برای صفوف و صنوف خواهنده اش، تئاتری به نمایش گذارد. از آن سو هم کسانی هستند که من هنوز دقیقا خبر ندارم کیانند، در صدد بر آمدند از حق نگذاشتن شان، جلوی نمایش را بگیرند. نمی شود گفت یک سو حق است و سوی دیگر باطل. اینجا حق و باطل روبروی هم رویارو نشدند، بلکه دو نوع تفکر یا سلیقه یا تمایل و یا صف بندی اجتماعی، متعارض هم شدند. و من به عنوان کسی که در رشته علوم سیاسی در دانشگاه تهران تا مقطع تکمیلی هم، درس آکادمیک خواندم و زیاد از نظریه ها و رویداد ها به دور نیستم، و به گُتره  داوری نمی کنم، در اینجا بر این نظرم که:

این شکاف و رودررویی غیر خشن نه اینکه بد نیست، حتی نشانه ی تحولات  نیز هست. چون جامعه ای که به شکاف های متقاطع، خوانده نشود، و یا کشانده نگردد ، شکاف ها خفته و خطر ناک و جامعه هم مرده خواهد بود. پس جناب عارف و کسانی که در نقطه ی مقابل به عنوان مانع عمل نمودند، هر دو دارابکلا را به یک گام جلوتر برده اند. و آثار آن هم همین حالا بروز نموده است. و این شادی و شعَف دارد، نه بی قراری و تعَب. همدیگر را در این شکاف های بظاهر پسامانده اما در واقع پیش برنده، تحمل کنیم و مدارا را روا داریم و حس و تز و تفکر و شور و شعور خویش را، خود نگه دار، نگاه داریم و از عناوین مشمئز کننده به هم اجنتناب کنیم. اول به خودم می گویم بعد به عارف و همه نظردهندگان و مانع شدگان. این رویداد مایه ی تدابیر بعدی شود، نه رادع و پلکانی شکسته.

اما سه نکته ی عارف : آری معنا گرایی فلسفه ی بودن است. و اساسا هنر زندگی حقیقی و خداگرایانه همین معنادهی به خود و همنوعان خود است. و من به عارف که جوانی با دغدغه است و در پی کارهایی برای پسند خدای متعال. و نیز دستی هم در کتاب خوانی دارد؛ می گویم من با صددرصد توان و اشتیاق و ایدئولوژی ام آماده ی حضور در هر جمع معنا بخشی به زندگی که در محل نشست و گفت و شنود می گذارد، هستم. و با همه ی افراد دارابکلا با هر گرایشی و طرز عقیده ای، آماده جلسه و نشست ها در هر خانه و کاشانه ای هستم. بسم الله. حبّذا احسنت عارف به این نگرشت.

اما نکته دوم عارف، واکسینه کردن کودک و آگاهیدن او از خطرات، نیازمند حوصله و کار کارشناسی ست. و من و امثال من، باید و باید در این زمینه تابع نظریه های علمی و دینی باشیم. و البته خودم در محیط شخصی منزلم برای فرزندانم این مسیر را کوش مندانه و هوشیارانه عملی نمودم. مثلا هر سه فرزندم را پیش از مدرسه رفتن، به مدت سه سال در مکتب قرآن پرورش دادم. نمی گویم که ریا باشد (خدایا توبه) گفته ام تا تجربه ای را انتقال داده باشم.

لذا نکته عارف نیازمند تدبّر است نه بی مهابا دست به هر تست و آزمونی زدن. و در مورد کتابخوانی، خود عارف می داند که در حلقه ی تکیه این رویکرد در حال اجرا و ایفاست. و ما هم در ایام جوانی در محل این شیوه را دقیقا با رفقا به مدت چندین سال عملی نمودیم. و هنوز هم این سیره نبوی را ترک ننموده ایم. در مجموع از همه می طلبم این چالش ها و شکاف ها را نافع تلقی کنند نه مُضرّ. مگر 100 جلد کتاب شهید مطهری و  بیش از 40000 صفحه مجموعه آثار مرحوم دکتر علی شریعتی در خلاء شکل گرفته؟ یا در دل شکاف های آن دوره مخوف شاه، که از نشانه های نهضت و  نظام و تمدن است؟دارابکلا محتاج شکاف هاست. تا به آینده اش هم نقشه دهد و هم نقش ها پدیدار نماید. با پوزش و طلب رخصت.

دامنه. سال 1382. عکاس: سید علی اصغر شفیعی دارابی

چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ ، ٩:۳۳ ‎ب.ظ

پست 120                                                                      یوسف رزاقی

به قلم دامنه : به نام خدا. وقتی یوسف بود، نیمی ار نفس های او برای پیشرفت و جذب طرح ها و خدمات به دارابکلا دم و بازدم داشت. یوسف دو تا از کارهای بزرگش، یکی نوسازی منازل محل بوده، که پس از سیل ویرانگر سال 1382 با اهتمام  و جدّ و جهدی که نموده، وام های فراوانی را برای محلی ها تمهید ساخته بود. و همین موجب شده، خانه سازی جدید در محل به یک فرهنگ مناسب تبدیل گردد.

اقدام بزرگ و ماندگار دیگرش زمین فوتبال استاندارد در تیرنگ گردی است که الآنه به نام محل ثبت و درج گردیده است. خود او چندین بار تا پاسی از شب، کنار راننده بولدرزر مانده، تا زمین را از چنگ جنگل تراش ها و یا ممانعت های عدیده دیگران بدر آورَد.

نقل خاطره ای از یوسف در آن شب : شبی راننده بولدرزر بهانه آورده بود و یا واقعاً راست می گفت، که تا برایم تریاک جور نکنین، من توان کار کردن ندارم. یوسف از ترس اینکه تا صبح روند تسطیح منطقه کناره جنگل آماده نگردد، فوری پُلتیکی بکار گرفت. آنجا به یکی از بچه های حاضر گفته برو محل تریاکی برای این راننده مهیا کن.

فُرمالیته بود کارش. پس از جند دقیقه و یا نیم ساعتی، یک پشگل گوسفندی را (=گوسفن کیکاد به زبان محلی) در تاریکی یافت و در همان تاریکی به خورد راننده داد تا کارش را ناتمام و رها شده نگذاره.

راننده که آشنا و مرتبط با آقایوسف بوده و با هم شوخی هم داشتند، بسی بسی آن لحظات ناب پُلتیک شارژ شد و تا صبح علی الطّلوع؛ یک بند و محیّر العقول کار کرد و تمام کرد. پُلتیک چه کارها که نمی کنه.

آری؛ البته یوسف با شوخ طبعی که داشت، و معمول و مَشرب زندگی نشاطی و شادابی اش بوده؛  راننده گرامی خسته و کوفته و دومبلال تریاک آمده ی آن شب، «شو سیو، گو سیو»! را هم صبح در جریان خوردش گذاشته. که این کلَک را در حق او بازی نموده. این هم در کِلک یوسف نوشته شده. او شوخی و جدی را با هم آشتی می داد.

روانشاد یوسف رزاقی. 1383. جنگل دارابکلا. عکاس: سید علی اصغر

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ ، ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ

پست 119 : به قلم دامنه : 1. به نام خدا. اخیرا" زهرای خوب و نجیب در وبلاگ خوبش " در انتظار فردایی بهتر " در پستی علیه ی الاغ، مسابقه ای گذاشت. زیر پست جدید قشنگ و گوش کردنی و خواندنی غزل مرگ غمناک قو با صدا و آهنگ دلنواز حبیب. و شما حبیب را با متن قو و عکس دو قو را در وبلاگ زهرا ببینین و گوش فرا دهین. که حبیب اخیرا به ایران آمد و مقیم هم شد.و دلش جذب هشت سال حماسه دفاع مقدس شده است. و حیرت نیز نموده. و برای شهدا هم خوانده. او یعنی زهرای عزیز البته قصد بدی نداشت. اما من در آن پستش بر خلاف معمول همه؛ به جای توهین به خر خودمونی و الاغ نجیب، وصفیه ای در کارویژه ها و خدمات و حسنات همین الاغ عزیز نوشتم. و به زهرای گرامی هم قول دادم هم عکس الاغ نشینی ام را پخش می کنم در جبهه جنگ سرنوشت ساز هشت ساله مان. و هم  می گم همین حیوان صبور و کم توقّع و بیش کارکن، در طول آن سالهای جنگ چه کمک های عظیمی به رزمندگان نموده. حالا عکس همنشینی ام را با الاغ محبوب در سال 1361 در اوج جنگ وحشتناک گروهک ها در کردستان ببینید تا من در ذیل آن بگویم این الاغ نجیب و خر خودمونی چه ها که نکرد در جنگ و نبرد.

دامنه. جبهه بوریدر مریوان 1360. الاغی که در کردستان از هر وسائط نقلیه ای کارسازتره

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ، ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ

پست 118                                                                     یوسف رزاقی

به قلم دامنه : به نام خدا. یوسف هیچ گاه از تلاش باز نمی ایستاد. هر چه در چَنته ی وجودی اش داشت به آن اهتمام نیز داشت. داشته های خود را با نداشته های همه تقسیم می نمود، ولی ولی  ولی  نداشته های خود را تسهیم نمی ساخت.

خاطره ی دامنه : روزی در فاو عراق، من و او و سید علی اصغر و سید محمد اندیک، در وضع  بُغرنج بد هوایی و بی غذایی و دربدری و بلاتکلیفی و خطر شدید مرگ و شهادت افتاده بودیم. و این او بود که با اداء و اطوارها و قدرت ضاحکه (=خنده آورنده) ما را روحیه می بخشید. غروب یه روزی غمگین، ساعاتی از دیده ی ماها، پنهان شده بود.

کسی نمی دانست او برای چی و چرا و کجا، غیب گشته است. درست در اوج تشویش، او با کیسه ای بر دوش برگشت. سید علی اصغر از خنده غش کرد. می دونید چرا؟ چون یوسف بی خبر و خلوت رفته بود در منطقه ی خطر عراقی  ها یک تانک دفن شده در زیر خاک نمک ها را کشف نمود و رفت درونش. گشت و گشت و گشت، و  یک کیسه کمپود و کنسرو هدیه داده شده اروپای مدرن و اعراب خائن را کوله کرد و زوزه کشان و خنده کنان و رقص زنان، به سنگر بازگشت.

حالا هی می خوردی مگر تمامی داشت. دیگه نمی تونم ادامه بدم...اشکم در آمده. اینم بمونه.. تا عده ای حالا، که همین امروز شنیدم یک مدیر اداره ای در یک استانی، بی آنکه  یک متر هم از جای شغلی و رئیسی گیری اش، تکانی خورده باشد، می گویند 12میلیارد تومان حق ماموریت برای خود گرفته و 8میلیارد هم حق غذای در مامویت و حضر و خطر.

نمی دانم خطر و خستگی یوسف و یوسف ها در جبهه های مرگ و زندگی فاو و شلمچه و کاویژال و دُب هردان و سومار و فکّه بیشتر بوده یا این یقه سفیدهای بعضا" بی آبرو و پول جو و طلاجور؟  آی شهدا آه کشید. آهن و حدید کارساز نیست...

بگذرم و یادم به این جمله افتاد: «عکسِ شهدا را می بینیم، اما برعکسِ شهدا عمل می کنیم».

دامنه و عکس روانشاد یوسف رزاقی. 1384. امامزاده جعفر دارابکلا. عکاس: سید علی اصغر

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ، ٦:۱٥ ‎ق.ظ

لیف روح بیست و هفتم 

به نام خدا. این روزها " یاکریم " ها در کوچه پس کوچه های قم، غوغا می کنند. از هر سوی و کویی، صدای این قُمری های انیس آدمها به گوش می رسد. به این پرنده خاکی رنگ متواضع، که اساسا جفت جفت با هم زندگی می کنند و گوشتش هم لذیذ است در فارسی کوکو و کالنچه نیز می گویند. این جفت و جورها این روزهای رو به بهار، روح ها را با جَست و خیزهای شان نوازش می دهند. چنان حسّ حال و قال و نال به آدم دست می دهد، که خوشی آن در درون، تا مدتی سایش ات می دهد. مثل ما محلی ها که بر تن خسته اسب غَشو و غِشا می کشیدیم. که هم از " بار " آوری اش، نازش نموده باشیم. و هم از " بارآوری" اش شکری فرستاده باشیم. یاکریم ها در آستانه ی بهار جان و جهان، بر حسب قاعده ی حُسبان و خُسبان با شوق و ذوق فراوان، از بالا و پایین و جلو و عقب و پهلو و همه سو به سوی تو می پّرند و نیز با هم به رسمی دیرین در می آمیزند. در ظلّ این ظهور، آوازی روح نواز نیز بر می آفرینند. گویی آنها از ما آدمها، از روحی لیف شده تر برخوردارند. نوازش شان نسبت به هم، دیدنی ست. سایش شان بر هم، لمسیدنی ست. زایش شان در روی هم، مژدگانی ست. کاه و کهَک  آوری شان برای آشیانه سازی و آشنایی آفرینی شان، یاد گرفتنی ست. نَرمینه سازی جای شان، آموختنی ست. و یاکریم یاکریم گفتن و جفت خویش به سر مهر و سکَن آوردن شان، بسی بسی تقلید کردنی ست. آری، اساسا گویی خدا این یاکریم ها را آفریده، تا در آستانه ی بهار جان و جهان، یاد بشر دهد که امید زندگانی را از یاد نبرَد و جدّ و جهدش را در تفرّدش نداند، بلکه در جفت و جورش بجوید. روح بشر به این بشارت، آغشته است که با زن و همسرش سکینت پذیرد. پس لیف روح 27 هم، همدم یابی ست. و هم همسرداری. و هم روح نوازی. و هم جسم و حجم آرایی. روح همیشه با ذکر و فکر آرام نمی گیرد، بلکه و صد البته به مشیّت خدای جفت آفرین و زوج ساز طبیعت، با همدم و همسر و همتَن و همروح اش به قرار و مدار می رسد. سوژه ی این متن من، روز 5 شنبه 9 اسفند 1392 که برای یک کاری از کوچه پس کوچه های قم عبور می کردم، در ذهنم شکل گرفته و در حال راه روَی آن را در حافظه ام نوشتم. صوت و صدای این یاکریم ها و شوق و شتاب های این نجیب پرنده ها، در این روز برای من بسی نوید و مژدگانی آفریده بود. که اینک به شما هدیه می نمایم. شاید مفید باشد. اگر نشد، عذر من را پذیرا باشید. پس همه با هم با یاکریم های قم و هر جای جهان هم آوا شویم و در روح مان با روحیه ی بالا بگوییم : یا کریم و یا کریم. یا رحیم و یا رحیم. و یا حمیم و یا حمیم. 117 .

یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢ ، ۸:٤۸ ‎ب.ظ

لیف روح بیست و ششم

همه ما تا به حال، چند و  چندین بار نام کتاب اَعیان الشیعه را از زبان و بیان روحانیون محل مان شنیده ایم. کتابی ست از علامه سید محسن امین. همچنین بارها در محاوره های عمومی، از زبان بزرگان در باره اسناد مِلکی و قباله های دستی استماع نموده ایم که عرصه و اعیان این مِلک چنین است و چنان. نیز حتما در مطالعات مان و نیز از سیر در نهج البلاغه امام علی (ع) به واژگان عین و عیون بارها و بارها برخورده ایم. و صدها بار از کتاب عیون اخبار الرضا اثر جاویدان شیخ صدوق رحمه الله علیه که سخنان مهم امام رضا (ع) است، نقل و قول ها شنیده ایم. و یا این کتاب شریف را خوانده و یا تورّق نموده ایم. این واژه ی عیون و عین و اعیان از کلمات کلیدی روح بشر است. و بسیاری از قفل ها و غِفل ها را می گشاید و می پاکاند. حالا در لیف روح بیست و ششم با این مقدمه در پی چه چیزی  هستیم؟ اولین کار آدمی در هر کار مهم فکری، این است که لغت را بشکافد و به درون معناهای آن نفوذ کند و از آثار آن سر در آورد.

این واژه مهم  اَعیان یکی از معانی بلندش یعنی برجستگان. جمع الجمع عیون است. ائمه اطهار (ع) اعیان اند. متقیان نیز اعیان اند. انسان های با کرامات و صاحب علم نافع، اعیان اند. روح آدمی باید با اعیان خصوصا اعیان شیعه هم آهنگ و هم نوا و هم سنخ شود تا لیف گرددعین هم یعنی چشم. عیون یعنی چشم ها و نیز چشمه ها. و نیز عیون یعنی جاسوس ها. کسانی که مسائل را به دقت می بینند و رویت می نمایند یا با شنیدن و یا با دیدن به علم واقع می رسند که از کاری مانع گردند و یا بر کاری پیش دستی نمایند. انسان ها همگی باید هم عین باشند یعنی چشم وجود خویشتن. و هم عیون. یعنی چشمه های جاری تن و روح شان. و هم عیونی کنند. یعنی برای کرامت و عزت روح شان علیه بدی های هجوم آورنده و مُهلک،ب ه جاسوسی معنوی بپردازند. تا هیچ خنّاسی به ساحت روحش رسوخ نکند و وی را به بیراهه و کژمسیره نراند. جاسوسی علیه دیگری بد است. و قرآن در آیه ی 12 سوره مبارکه حُجرات به شدت تمام از آن نهی مان نموده است. اما جاسوسی برای روح خود علیه هر نوع شیاطین و شیطنت ها بسی هم عالی و نافع و نیز نافی ست. لیف روح بیست ششم یعنی اینکه ما برجستگان را بشناسیم و به کرامات و فضل و عرفانشان وصال یابیم و عیون و اعیان و عین را در درون و ساحت خودمان مُلصق یعنی وصل شده و متّصل  نماییم.

 

آری همان گونه که هر مِلک و خانه و قصر و مُلکی برای خود عرصه و اعیان دارد که مانند مناره رویت می شود، ما انسان ها نیز باید عرصه و اعیان و مساحت وجودی خودمان را همواره معیّن کنیم تا طول و عرض عمرمان ارز پذیرد. که کمی عِرض و آبرو انباشت کنیم. روح آدمی از این استحقاق برخوردار است. حقش را بخوبی اداء کنیم.112 .

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ ، ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ

پست 111                                                                     یوسف رزاقی

به قلم دامنه : به نام خدا. هیچ می دانید که روانشاد یوسف رزاقی در آن سحر گاه 18 اسفند 1383 چرا و برای چی به تهران می رفت؟ یکی از کارهای مهم و سوزناک آن مسافرتش خریدن البسه ی انبوه برای هدیه به نیازمندان محل بوده است.

او از خیّران بزرگوار منطقه و محل، برای مدد رسانی به خانواده های پرهزینه، اما کم درآمد محل مان، کمک جمع می نمود. و در فروشگاه بزرگ تهران ابتیاع (=معامله و خرید) می کرد و بطور مخفیانه در محل توزیع می نمود.

در این مسافرت تاریخی و خونین و دل فسُرد، همین کار را در پیشه ی نهاد وجودش نهاده که در نوروز 1384 کمی آسان تر نفس کِشد و آب و آبرو را باهم کند. اما حیف که حادثه ای خوفناک، کام ما را تلخ مَز نمود. گرچه جسمش جریح شد و در خاک گردید، اما روحش همیشه پیش ماست.

روانشاد یوسف رزاقی. محرم سال 1382. عکاس: سید علی اصغر

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ ، ٦:۱۱ ‎ب.ظ

پست 108                                                                     یوسف رزاقی

به قلم دامنه : به نام خدا. صحنه ی تصادف در سه راهی سیمان فیروزکوه، ماشین تریلر مرگ، ماشین سواریی که یوسف در آن مجروح شد. بیمارستان فیروز کوه که یوسف در آن جان داد. عکس های صحنه ی تصادف را خودم با حضور گریه کنانم در محل مرگ جانگداز یوسف به ثبت رساندم و تا بحال جزء من و سه تن از رفقای بزرگوارم؛ کسی آن را ندیده است. حتی مادر و همسر و فرزندان و نزدیکان یوسف.

برای شروع یک عکس تصادف و دو عکس دیگر را می گذارم. 18 اسفند امسال نهمین سالگرد این رفیق شفیق ماست که فراقش ما را درمانده و پس مانده ساخت. یادش همیشه جاویدان. نیز عکس های صحنه های دیگر یوسف. از حضور در روز دامادی من  گرفته تا باجگیرون و جنگل و جفت کوه و یورمحله و دره دله و حتی جبهه و... فقط من با آه درون بگویم و نیز با نای رفقایم که: تا قیامت دل من گریه می خواد!

خاطره ی دامنه: صبح 18 اسفند 1383 ، تهران سر کلاس بودم. دفتر کارم رفتم. گوشی روی میزم زنگ خورد. برداشتم. الو بفرمایید... گریه... الو چی شده؟ گریه شدید تر شده...الو آخه تو کی هستی و چی شده؟... عمو یوسف مُ...الو چی می گی...عمو یوسف در تصادُف...الو الو ... آری  ای ابراهیم عمو یوسف مُرد. دنیا بر سرم ریخت. عقل از هوشم پرید. او همسرم بود که عمو رسول هاشمی به منزلم در تهران تماس گرفت و به او خبر تصادف و فوت یوسف را گفت... وای چه خبر شومی بر سرم لانه گزید. همکاران با گریه و فریادم به سراغم آمدند.

با ماشین اداره ی کارم، مرا به منزلم رساندند. نای نداشتم به طبقه 5 خونه سازمانی ام، پله روی کنم. رَخت و کیفم را از همان طبقه پرت کردند و بلافاصله خودم را به سه راهی بزرگراه بابایی و دماوند رساندم و با خواهر زاده ام حسن که باجناقم نیز هست خودم را گریه کنان به تشییع جنازه ی یوسف رساندم.

اما حیف که به کفن و دفن یوسف نرسیدم و چهره ی خونبارش را برای آخرین وداع ندیدم. و بی بوسه بر  گونه ی او در حسرتش ماندم که ماندم... صاف خودم را رساندم منزل یوسف. غوغا بود. و سید علی اصغر و همه رفقا با گریه و زاری و مویه مرا در بغل گرفتند و گریه های همه به آسمان رفت و  من مانند آدم های گیج در درد بزرگ آن حیاط  بی حیات ذوب شدم و ناپدید...

روانشاد یوسف رزاقی و دامنه. دارابکلا، رَف بِن خونۀ دامنه. سال 1362. عکاس: سید علی اصغر

جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ ، ۱:۱٢ ‎ق.ظ

پست 105 : به قلم دامنه. به نام خدا. آقا بهنام رجبی خردسال ترین نوحه خوان امام حسین (ع)، در آخرین شب رحلت پیامبر اکرم (ص) امسال یعنی 11 دی ماه  1392 در داخل تکیه ی بالا دارابکلا، و در جمع عزاداران حسینی با چشمانی بسته و قلبی گشاده و دستانی بر آسمان نهاده، نوحه ی دل انگیز موج محرّم به لحن محزون بنیامین بهادری را در سکوت و تمرکز معنادار حاضرین اجراء نمود.

او مورد تشویق  همه حضّار و نیز روحانیون حاضر در تکیه، خصوصا" حجة الاسلام آشیخ محمد نجفی در بالای منبر قرار گرفت. برای بهنام رجبی دعا کنیم.

بهنام رجبی دارابی پسر خواهرزاده و باجناقم حسن

پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ، ٤:٠٤ ‎ق.ظ


برچسب‌ها: اسفند 1392
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.